تبليغاتX
بیداریِ دل، مبخش آسان

بیداریِ دل، مبخش آسان

دل خفته را بیدار کن

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت23:21توسط و ح ی د | |

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:

"خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند... آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

سپس آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و سر حال بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت20:40توسط و ح ی د | |

سلام خیلی وقت بود که دست و دلم به update کردن نمی رفت. اما تصمیم گرفتم از این به بعد به جای اینکه فقط شعر بنویسم ، چیزایی که به ذهنم می رسه رو هم بنویسم. به عبارتی کمی سبک بلاگ  را تغییر بدم.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت11:46توسط و ح ی د | |

بارها با خودم فکر کردم که بزرگترین اشتباه من در گذشته چی بوده؟

 

 

به این نتیجه رسیدم که بزرگترین اشتباهم در گذشته این بوده که "زیاد به گذشته فکر می کردم".

 

پیروز باشید

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت6:27توسط و ح ی د | |

سلام

خدایا تو چه جوری منو(بنده هات رو) این قدر دوست داری؟   آخه جز بی وفایی از ما ها چی دیدی؟

 

اونوقت ما این همه بی لیاقتیم که دوست بودن با تو این قدر برامون سخته!!!

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت20:42توسط و ح ی د | |

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

                     بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت22:47توسط و ح ی د | |

زندگی تجربه ای است که تکرار نمی شود

                              پس به چه کار می آید؟!!!

 

عشق داستانی است که انتها ندارد

                                    پس ز چه باز می آید؟!!!

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت23:15توسط و ح ی د | |

خسته ام تا وسعت بی پایانی ها .

تو فشار دارم متلاشی می شم.

خدایا کمکم کن .

+نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت12:22توسط و ح ی د |

من و تو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ كدوم حرفي كه باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و كوره 
 

من و تو
 من و تو
 من و تو 
 

هم صداي بي صداييم ، با هم و از هم جداييم
 خسته از اين قصه هاييم ، هم صداي بي صداييم
 نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
 يه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
 تمام وعده ها رو داديم و حرفا رو گفتيم
 ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما

من و تو
 من و تو
 من و تو

هم صداي بي صداييم ، با هم و از هم جداييم
 خسته از اين قصه هاييم ، هم صداي بي صداييم
گل هاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از كار ساعت پير رو طاقچه
گل هاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

 

من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو

 

اردلان سرافراز


+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت17:43توسط و ح ی د |

حقيقت دارد
 تو را دوست دارم
 در اين باران
 مي خواستم تو
 در انتهاي خيابان نشسته باشي
 

من عبور كنم
 سلام كنم
لبخند تو را در باران
 مي خواستم
 مي خواهم
 تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
 به دريا بريزم

دوباره متولد شوم
 دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
 امروز نگويم

خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
 تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم 
 

آنقدر بميرم
 تا زنده شوم

+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت17:31توسط و ح ی د |